نه آنچنان که حساب کردم
همه ظرفهارا باید ۲۵٪ بیشتر از حجم محاسبه شده خرید !
خسته شدم از بس خطکش بودم و با هر سرما،گرما به هم ریختم
ا َه ...!
انگار فراموش کردم
برای بالا رفتن نردبان لازم است
پس من چرا زمین را میکنم ؟
کشیدیم !
امید ز هر کس که بریدیم ...
بریدیم !
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ...
رمیدیم !
دل نیست کبوتر که چو برخاست ، بشیند
از گوشه بامی که پریدیم ...
پریدیم !
...
((وحشی بافقی))
کجایی ؟
چه می کنی با روزگار ؟
با نامردان بی مروتی که تو را آزردند
بامن!
با اینهمه شیار تراونده بر تنت
اما چو من من هنوز ایساده !
باری در کجای این شب نیره آویخته ای قبای ژنده ات را و کدام ترنم دوستت دارم را هنوز به یاد می آوری و با لبخند و نفرین یاد می کنی ؟
سزاوار نبودی
نه !
اما وعده ما به اینهمه ترانه نبود
سزاوار نبودی اما ...
من هم !
زیاد کتاب نخوانده ام
شروع کردم از ((رابینسون کروزوئه )) ، هشت ساله بودم وقتی در سالگرد هبوط خواهرم کسی (نمی دانم که بود) کتاب را هدیه داد به او
و ادامه نیافت تا سیزده سالگیم که به حکم خانواده فرهیخته ام تندخوانی کردم کتاب ((کوازارها و تپ اختر ها و سیاه چاله ها )) را به خاطرعشقم به افق ، جایی که خلیج فارس در دور دست به آسمان بندر عباس می رسید و من هفت ساله بودم
وباز به جبر پدر تندخوانی کردم ((انسان در کذر گاه تاریخ )) را در همان سالها و همین جبر موجب فرارم از کتاب شد که هنوز این کتاب را باز خوانی نکرده ام و شاید نکنم
سالی بعد در چهارده سالگیم وقتی عشق را هنوز افلاطون تدریس می کرد با دانیل استیل آشنا شدم به روایت کتاب ((پیمان )) ودر همان سالها باز از خانم استیل خواندم هر آنچه به دستم می رسید با هیجان
و ادامه یافت کتاب خوانی من با آنچه همه تجربه کرده اند، نویسندگانی چون خواهران برونته ، فهیمه رحیمی و دیگرانی که به یاد نمی آورم و قلم زدند دزیره ، اسکارلت ، بلندی های باد گیر و ...
اما جهیدم به دو بالی که دبیر انشایم هدیه داد به من در پانزده سالگی با شعر سهراب ، نیما و بزرگانی از این سبک که سر انجام شاعرم کرد حافظ در بیست و دو سالگیم نه به چهل چراغ غزل ، که به شمع ترانه
در اوایل سالهای دانشجویی به لطف دوستان فرهیخته ام به فلسفه گرویدم که از اپیکور و دموکریتوس تا هاورماس و امبرتو اکو را شناختم وصد البته فردریچ ویلهلم نیچه به ترجمه استادانه داریوش آشوری
در این روند گذشت از گذرم آلبر کامو ، صادق هدایت ، آنتوان چوخوف ، ج.کسینجر و این قبیله که تنها به درک فلسفه ی ناقصم گوشه ای از اندیشه هایشان هنوز هم بهت زده ام می کند
چنین گذشت بر من که جاسیگاری شدم تا تمام خاکستر های سیگار اندیشمندان را ظرف باشم که بیش از این نشدم
ممنونم ازفیروز همان کاشی کدرکه دعوتم کرد به این بازی شیرین و من دعوت می کنم از مردی که می خندد ، کژال، شازده خانم ، پبامبر دیوانه و روح شیطان تا بنویسند و بخوانیم که چه خواندند در بازی ((سرگذشت کتابخوانی من)).
تمام اینهمه هست و حکم بر نزول می کند
اما من پایین نمی روم
در این نبردِ به گمان ، نا برابر
کشته اگر شوم شاید
اما من پایین نمی روم
که اینان ، نه سپاهی
گوسفندانند اما در تعداد
با این تعدد حماقت من پایین نمی روم
روزه نخواهم گرفت
نماز نخواهم خواند
هیچ ماه و روزی برایم مبارک نیست جز
روز اولین نزدیکیم و من پایین نخواهم رفت
به منی ِ اولین مقاربتم قسم
که من پایین نخواهم رفت
چادر از سر هرچه نمازگذار خواهم کشید
به روسپی گری متحمشان می کنم
که بارها در ذهن با مرد همسایه خوابیده اید و نماز کذارده اید
اما من به نماز شما پایین نخواهم رفت
به ذلت ، هر آنچه نامرد خواهم کشت
که در این جنگل مردی نیست
به نامردی شما،من پایین نخواهم رفت
قبل از مثله کردن تن بی مقدارم
همه تان را به ذلت خواهم سوزاند
که خود آلوده نامردیم اما
پایین تر نخواهم رفت
کنار دریا شهری میسازم
پیر می شوم
جزام زدگان را دوا خواهم داد
آن شهر منم .