تبليغاتX
جاسیگاری
برای آنچه دریا می خواندیم

آنقدر ندویدیم تا نرسیدیم !

هنوز در راهم و کوله باری از همه آنچه نیاموختم بر دوشم به وزن کل تفکراتم سنگینی می کند

دیگر حجم اینهمه خشکسالی را بر نمی تابم و گویی هجرت نیز راه علاج فرار از شهر طاعون زدگان نبود که خود به بیماری واگیردار خطرناکی مبتلا هستم .

مسری !

سرایت اینهمه جزام که در ذهنم متولد شد و تمام جوارحم را کنون گویی که می خواهد بپوساند که پوسیدم و علاج این در دست خودم

اما ... !

دست من کوتاه و خرما بر نخیل

حالا بی کس تر از همیشه با زخمهای چرکینی که بی لحظه ای درنگ به دو پای خسته ام سرایت می کنند می دوم

کهشاید قبل از پوسیدن آخرین ذره تنم به دریا برسم

گفته اند شهریست آن حوالی که پیران آن شهر ، هر زخم چرکینی را دوا می کنند

رایگان !

من هر روز صدای پیرشدن ریه ها و قلبم را از پشت دنده هایم می شنوم

صدای سفید شدن موهایم و برخورد هر تار آن با زمین که در خلیج پیشانیم تصویری بسازم از آنشهر که گفته اند پیرانش به رایگن دوا به جزام زدگان می دهند.

بی نقشه و بی راهنما می دوم دراین سنگلاخ جزام زده

زمان محدودست و به جان می کوشم تا قبل از اتمام تنم به شهری برسم که در خلیج پیشانیم مصور است

نقشه ای در کار نیست !

می گویی می رسم ؟

                          می دوم

                          شاید

                          باید

                          بدوم !

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:56  توسط جاسیگاری  | 

 
Free counter and web stats