خنده های توکه لا قید از اعماق خوشی سردادی
دلک خسته من را سوزاند
من به اندازه این خاک غم افزا پیرم
وبسی دلگیرم
زانوی خسته خود را به بغل می گیرم
در خودم می میرم
گاه لرزیدن یک هرزه نگاهی هم نیست!
جای یک خنده شادروی لبهای ترک خورده خشکم خالیست
من به عشق معتقدم!
گرچه از واژه عاشق شده ام بیزارم
به دوا معتقدم !
دیرگاهیست می خورم ، اما چه ثمر
بیمارم!
من ازاین بازی لبهایرتو ای لعبت جان خسته من
پی یک شاهکلید که خشن پاره کند قفل لب بسته من می گردم
ودر آغاز دگر حرفی نیست
گرچه من نقطه ای از آخر یک پایانم
حک شدم برتن یک کنده پیر
زار و رنجور واسیر
زتمنای نگاهی هم سیر
روی واخورده تن لخت کویر
پوپکم از دل این خاک ترک خورده برو
برو تا هیچ کجای دل وا مانده من
بره از بند تنم
ودگر گوش نده قصه ناخوانده من
برو از مرز تمنای دلم
زود برو!
تنها تناور شو .
تناور شو تا زیر سایه ات بنشینند
بی فکر ماندن!
تناورشو تاپرندگان بیایند
بی فکرلانه!
تناورشو تا ضرب هیچ تبری نیندازدت
اما ثمر نده!
چه نیازی به ثمر وقتی تنها نجاران از این حوالی می گذرند
باغبانان قضاوت نمی کنند!
تناور شو اگر ارزش گذارانِ خراط تنها قاضیان این شهرند