تبليغاتX
جاسیگاری

خنده های توکه لا قید از اعماق خوشی سردادی

 دلک خسته من را سوزاند

من به اندازه این خاک غم افزا پیرم

وبسی دلگیرم

زانوی خسته خود را به بغل می گیرم

در خودم می میرم

گاه لرزیدن یک هرزه نگاهی هم نیست!

جای یک خنده شادروی لبهای ترک خورده خشکم خالیست

من به عشق معتقدم!

گرچه از واژه عاشق شده ام بیزارم

به دوا معتقدم !

دیرگاهیست می خورم ، اما چه ثمر

بیمارم!

من ازاین بازی لبهایرتو ای لعبت جان خسته من

پی یک شاهکلید که خشن پاره کند قفل لب بسته من می گردم

ودر آغاز دگر حرفی نیست

گرچه من نقطه ای از آخر یک پایانم

حک شدم برتن یک کنده پیر

زار و رنجور واسیر

زتمنای نگاهی هم سیر

روی  واخورده تن لخت کویر

پوپکم از دل این خاک ترک خورده برو

برو تا هیچ کجای دل وا مانده من

بره از بند تنم

ودگر گوش نده قصه ناخوانده من

برو از مرز تمنای دلم

زود برو!


پی نوشت :

این شعر زاده ذهن سه نفر، کنار بوفه دانشکده فنی دانشگاه آزاد کرجه(لانه شغال یا دفتر نشریه)

۱- من (که امروز با تمام رنجهام کارمند ایران هواسازانم)

۲-هادی رضایی ( مردی که می خندد )(کماکان باتمام سرخوردگیهاش هنوز خوب می نویسه)

۳-فرید صادق پور(که با لباس سفید و سیهاه در اتوبان همت منتظر اتمام دوران سربازیشه)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:38  توسط جاسیگاری  | 

ثمر نده !

تنها تناور شو . 

تناور شو تا زیر سایه ات بنشینند

بی فکر ماندن!

تناورشو تاپرندگان بیایند

بی فکرلانه!

تناورشو تا ضرب هیچ تبری نیندازدت

اما ثمر نده!

چه نیازی به ثمر وقتی تنها نجاران از این حوالی می گذرند

باغبانان قضاوت نمی کنند!

تناور شو اگر ارزش گذارانِ خراط تنها قاضیان این شهرند

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:6  توسط جاسیگاری  | 

 
Free counter and web stats