خوب می دانم که هنوز هضم این...
لحظه که آرام میشود فکر جانور بودنم تمام حجم جمجمه ام را پرمی کند
چنان که پا هایم شل می شوند و سر و پنجه به دیوار میکوبم که شاید از شکافی،درزی،چیزی،تمام یا شاید قسمتی از این حجم سنگین بیرون بریزد
گویی،این ناممکن است و انتخاب عقل تنها فراموشیست!
نه انگار،این هم میسر نیست
چه کنم ؟
لعنتی چه کنم؟