میان اینهمه اندیشه
کدام تصور آخ به حقیقتی سبز منجر می شود
تو بگو ... !
میان این ناکجا آباد با کدام قافله همراه شوم و با کدام قافله سالار ، شبی تا صبح فریاد درد بگویم و اشک بریزم ؟
توبگو از میان اینهمه که ، بود !
چرا یکی ماندگار نشد ؟
هر چلچله ای گویی تا پایان بهار می ماند و بس .
گویی ... !
گویی ؟
این حکم است و من ندانستم و امروز ...
با کشیده های پیاپی این خزان باد نمناک آموختم .
اینهمه تنها بخاطر مشتی دانه !
پرندگان ساده انگار ...!
گویی درد دل ، گویی آرامش ، می خواهم منسجم باشم ...!
علی گفت:(( تنها از هم نپاش ))
پاشیدم
شکستم
فروریختم