تبليغاتX
جاسیگاری
بی تابم

میان اینهمه اندیشه

کدام تصور آخ به حقیقتی سبز منجر می شود

تو بگو ... !

میان این ناکجا آباد با کدام قافله همراه شوم و با کدام قافله سالار ، شبی تا صبح فریاد درد بگویم و اشک بریزم ؟

توبگو از میان اینهمه که ، بود !

چرا یکی ماندگار نشد ؟

هر چلچله ای گویی تا پایان بهار می ماند و بس .

گویی ... !

            گویی ؟

این حکم است و من ندانستم و امروز ...

با کشیده های پیاپی این خزان باد نمناک آموختم .

اینهمه تنها بخاطر مشتی دانه !

پرندگان ساده انگار ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:28  توسط جاسیگاری  | 

مینویسم

گویی درد دل ، گویی آرامش ، می خواهم منسجم باشم ...!

علی گفت:(( تنها از هم نپاش ))

پاشیدم

            شکستم

                        فروریختم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:47  توسط جاسیگاری  | 

 
Free counter and web stats