نه به پیچ و تاب این پیچک عشقه !
به سادگی همین راه بی خم و پیچ کویر خواب زندگی را دوست دارم
از همین است اگ تک ستاره ای کمتر از دیشب
یا ...
ماه ابر پوش تر
به موازات همین راه بی خم و پیچ کویر خواب میگریم
از همین است که اگر آسمان از شوق نگرید
از غصه می گریم
از همین است که اگر ضرب تبرم این تناور درخت عجیب را نیندازد
می افسرم و...
هی ...!
من زندگی را دوست دارم
از همین است که ...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:37 توسط جاسیگاری
|
با اون سر و وضع ژولیده ای که داشت هرکسی می دیدش می گفت از بچه های ته جوادیس
ولی ساعت و گردنبندش تناقض فاحشی با سروصورتش داشت
وقتی وارد داروخانه شد مدتی طول کشید تا پیرزن بهش جواب بده
پیرزن:((بفرمایید))
(...) :((یک شیشه الکل اتانول می خواستم))
پیرزن نگاه مرددی به اون کرد و با کمی شوخ طبعی پرسید :((برای چی میخوای؟))
(...)با لبخند بی حالی شوخ طبعی پیرزن رو جواب داد
پیرزن گفت:((باشه بهت میدم ، یکم صبرکن ))
بعد رفت و داروهایی رو که دختر جوان توی یک سبد پلاستیکی گذاشته بود همراه با یک
دفترچه بیمه ریخت توی حلق یک کیسه و داد زد ((میرزایی)) ....... ((خانم میرزایی))
مرد شکم گنده و سیبیلویی بدون اینکه چیزی بگه اومدو کیسه رو گرفت
پیرزن هم به صندوق اشاره کرد و پشت قفسه ها ناپدید شد
طولی نکشید که با یک بطری شیشه ای برگشت و به طرف (پ) رفت
در حالی که بطری رو توی یک کیسه سیاه می گذاشت گفت :((دو تومن ))و رفت پشت صندوق
(...) از پیشخون تا دم صندوق رفت و دوتا هزاری به پیرزن داد وبا لبخند زورکی و حال به هم زنی گفت: (( ممنون ... خداحافظ)) و رفت
ظهر روز بعد وقتی پیرزن داشت داروخانه رو برای نهار ترک می کرد زیاد به آمبولانسی که از کنارش گذشت توجه نکرد و نمی دونست که دم دمهای صبح اون روز کسی بین کلی کاغذ و کونه سیگار و یک بطری شیشه ای خالی آخرین جرعه زندگی رو به سلامتی اون بالا میاورد
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:43 توسط جاسیگاری
|
خسته ام
تمام سگکهای کوله پشتیم را قبل از جان گرفتن اولین نم نم باران بستم
که شاید هنگام رگبار از فتح قله باز آیم
کوله پشتیم سنگین نبود اما
من فریب رحم اولین درخت و گرمی پناهگاه را خوردم
کسی نگفت که رحم هر درخت تا پایان بهار است و بس
کسی به یادم نیاورد که هر نم نم باران وعده ای با رگبار و تگرگ دارد
حالا خیس از این رگبارو گیج از اینهمه ضربه های تگرگ
کوله ام به دوش و تمام راه روبرو نرفته مانده است
خیالم رفتن است و گمانم قله
من همه پای رفتنم
میایی هم سفرم شوی؟
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 10:52 توسط جاسیگاری
|
اي كاش براي يك بار هم كه مي شد
مسيري از اين شهر بي ساكن به دريا مي رسيد
اي كاش مي شد ميان اينهمه شب طوفان
سويي از ستاره را پشت تيره ي اينهمه ابر حدس زد
روز اين شهر بي ساكن و ستاره نه كه نيست يا نبود يا نخواهد بود اما ...
آنقدر دور است كه ...
خورشيد...
نه ياد ، نه عكس ، نه دست نوشته اي
كاش فردا روز باشد!
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:31 توسط جاسیگاری
|