همه چیز مزمن میشود
... شده است !
این خالی
این گذر زمان
این سیگار و سرفه
واین نبودن تو ، پدر!
واین اندوه کبیر ... !
واین ترس
این ترس
ترس ...
تو بسیار این هوا را دوست داشتی
دارد کم کم از بهار خوشم می آید.
بوی تنت را
حجم دستت را وسینه ات را
نوازنده آهنگ قهقهه ات را
که همه خندان تورا به یاد می آورند
صدای تو را به یاد می آورم
هزار گوشه ی رفتارت را ...
چه دیر به تو رسیدم !
خاک سرد نیست
دستم را بر سنگی کشیدم که سرد بود
چنان باریدم که ...
سر انگشتانم بر سنگ ذوب شد
سوخت...
فرو رفت!
دریاب مرا
به خوابم بیا
هنوز کودکم
راهم ببر تا ...
دویدن
تاتی ...
تاتی ...
دلم تنگ است
می خواهم ببوسمت
راستی آن حوالی که رویا ، چه خبر؟
از ما خبرت هست ؟
اگر خدا را دیدی بگو ، پسری دارم
دلش تنگ است
اگر گذاشت برگرد
برگرد تا ساعتی ببینمت
فقط ساعتی
و زود برو
برگرد
فقط ساعتی

عکست را خندان دیدم
تو با منی
تو بامنی

این چند روز که آسمان هم دوریت را می نالید گریستم
پا به پای باران
این هوا را دوست داری؟
من هم
بعد تو چه کنم ؟
زود بود پدر
زود بود
وقتشه که خالی بشم